تبلیغات
چاپ دوم...
صفحه نخست | تماس با مدیران | ارتباط با ما| RSS 2.0 طراح قالب
هدف ما رضایت شماست؛ الباقی شایعات است!
کربلا، 1368 سال بعد
موضوع: پست ویژه | تاریخ ارسال: 1387/12/6

اگر چه زیاد دوست ندارم مطالبی رو بذارم این جا که از خودم نباشه. اما.... مطلب زیر رو یکی از دوست هام برام فرستاده و بد ندیدم شما هم اگه تا حالا نخوندید یه بار بخونیدش! هنوز تو ماه صفر هستیم و ایام شهادت.همچین بی مناسبت نیست!

خلاصه اگه این روزها  آنتن داد  و اس ام اس تون رسید اون بالا بالا ها ، من رو هم فراموش نکنید!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام

متن زیر برخی از ویژگی­ها و فعالیت­های شمرها و یزیدهای امروزی را برمی­شمرد که خواندنی و جالب­انگیزناک است.

کربلا، 1368 سال بعد

- امشب را فرصت خواسته اند.

- حتما برای عبادت!

- آری… من که می گویم ترسیده اند. می خواهند در تاریکی فرار کنند. نگهبان ها را زیاد کنم؟

- احمق. کسی که خون علی در رگهایش است نمی ترسد. این را فراموش نکن.

عمر سعد این جمله را گفت و از پشت میز کامپیوترش بلند شد و رفت سمت یخچال.

- پیروزی با ماست، چه امروز چه فردا.

یک لیوان نوشابه ریخت و برگشت.

- مثل هر سال اجازه می دهیم ... بگو عبادت کنند.

عمرسعد بیرون رفتن سرباز را نگاه کرد. سرباز که از در خیمه خارج شد، عمرسعد رفت و روی کاناپه ی روبروی تلویزیون نشست. کانال ها را بالا و پایین کرد. چیزی پیدا نکرد. پرده خیمه کنار رفت:

- سلام امیر.

- سلام بر امیر ری.

-  هزار و سیصد و شصت و هشت سال پیش قرار بود امیر ری شویم. امروز به غلامی ری هم راضی هستیم.

- بی خیال. بیا بنشین. برای این حرف ها دیر شده است . با تو کار دیگری دارم.

 شمر رفت و روی کاناپه نشست. عمرسعد در یخچال را باز کرد و شیشه نوشابه را بیرون آورد و به شمر نشان داد:

- فانتا یا پپسی؟

-هیچ کدام ... کوکاکولا!

عمر سعد با خنده گفت: این که صهیونیستی است!

- نه که آن دو تا فلسطینی هستند.

هر دو خندیدند.

عمر سعد در یخچال را بست. یک لیوان کوکاکولا ریخت و داد دست شمر. رفت سمت میز کامپیوتر و در حالی که کیف سی دی را باز می کرد، به شمر گفت: حال مداحی گوش کردن داری؟

شمر یه قلوپ از نوشابه را خورد و گفت: تو بذار، حالش میاد!

عمرسعد سی دی را درون درایو گذاشت و اسپیکر را روشن کرد. چند لحظه بعد صدای گنگ حسین حسینِ کسی از اسپیکر پخش شد. شمر بقیه نوشابه را سر کشید و پرسید: این دیگر کیست؟

- تازه وارد است. امسال عَلَمَش کردیم. به بچه ها گفتم روش کار کنند.

- به جایی که وصل نیست؟

- نه. نه استادی نه چیزی. خودش احساس کرده به درد مداحی می خورد.

عمرسعد نیشخند زد و ادامه داد: اتفاقا ما هم همین احساس را داریم.

- بگو روی عکسش هم کار کنند. با چفیه و کلاه قشنگ می شود.

شمر کمی فکر کرد و بعد پرسید: راستی، با رهبرشان چگونه است؟

- کسی که من انتخابش کنم چگونه خواهد بود؟ تا وقتی حرفی بر خلاف میل او نزند مطیعش است اما بعد… (عمرسعد دستش را زیر گردنش برد و مثلا گردنش را برید) پِخ پِخ.

شمر بلند شد و یک لیوان دیگر نوشابه ریخت و برگشت. سر راه اسپیکر را خاموش کرد. روزنامه را از لای شال کمرش در آورد و گذاشت جلوی عمرسعد:

- ببین چه می کنند رفقای ما.

عمرسعد روزنامه را برداشت و شروع کرد به خواندن: < گرانی کمر مردم را شکسته است، با این اوضاع در صورت حمله آمریکا مردم همدیگر را می خورند. البته اگر گازی باشد تا بتوانند گوشتِ هم را بپزند ...>

عمر سعد روزنامه را بوسید و انداخت بالا:

- حالا هی برود دعای فرج بخواند.

شمر حالت متفکرانه به خودش گرفت و گفت: من مانده ام بعضی ها که ما را ندیده این جور به ما ایمان آورده اند اگر سال شصت و یک در کربلا بودند چه می کردند؟

- حیف شد. ای کاش هزار و سیصد و شصت و هشت سال پیش می رسیدند کربلا.

عمر سعد خندید و گفت: احتمالا اگر آن ها بودند ما باید می رفتیم تو سپاه حسین.

- آری، آن وقت تو می شدی شهید عمر ابن سعد!

عمرسعد چنان خندید که اشکش جاری شد و به سرفه انداخت. شمر در حالی که میزد پشت عمرسعد، پرسید: من را که برای این حرف ها صدا نکردی؟  

- نه... راستش باز هم زنگ زده بود.

- چه کار داشت؟

- گریه می کرد بیچاره. می گفت کابوس می بیند. می بیند یکی می آید و او را از قبر می کشد بیرون. می بنددش به درخت خشک. درخت سبز می شود. بعد هم می پرسد مادر ما چه گناهی داشت که…

- بقیه اش را می دانم. همین؟

- ترسیده بود. می خواست بداند سپاه حسین چند نفر شده اند.

 شمر با انگشت سبابه گوشش را تمیز کرد و به زیر کاناپه مالید.

- راستش … حدود سیصد نفر.

- حدودش را ول کن. دقیقش چقدر است؟

- خودت که می دانی، دقیقش ظهر عاشورا مشخص می شود.

- سیصد و سیزده نفر که نشده اند؟

- نه بابا! اینقدر ها هم نیستند.

عمر سعد نفس عمیقی کشید و دست و پایش را از دو طرف کش و قوس داد و گفت: پس امسال هم سال ماست.

 - راستی، حر را شمرده ای؟

شمر زد روی پیشانیش و گفت: وای. باز هم یادم رفت.

- او را هم بشمار. فیلم هر سالش است لامصب. همیشه آخرش می رود آن طرف.

شمر انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: این به ضحاک ابن عبدا… در. او هم عصر عاشورا حسین را تنها می گذارد.

شمر توی کاناپه فرو رفت. دستش را پشت سرش قلاب کرد و آه کشید:

- ولی دیگر فکر کنم آخر های کار ما باشد. فقط چند نفر مانده…

عمر سعد چشمش را از تلویزیون گرفت و زل زد به شمر:

- به کسی نگو، ولی من هم همین طور فکر می کنم.

- اگر این چند نفر هم بیایند کارمان تمام است. بیچاره می شویم. کاری می کنند که راضی می شویم به مختار پناه ببریم. دمار از روزگارمان در می آورند.

- بی خیال، کو تا این ها بیایند. تا آن روز ما دمار از روزگارشان در می آوریم!

عمر سعد تلخ خندید. شمر سعی کرد تا ترسش را پشت لبخند بی رمقش پنهان کند.

شمر گفت: باید عقبش بیاندازیم.

عمر سعد سرش را به نشانه تایید تکان داد و موبایلش را از جیب عبای چرمش برداشت و شروع کرد به شماره گیری.

- موبایل جدید مبارک باشه.

- قربانت، گفتم موتورولا بخرم بهتره. از این جیب به آن جیب است دیگر!

عمر سعد گوشی را چسباند به گوشش و گفت: زود بیا اینجا.

شمر مشغول تماشای یکی از سریال های مناسبتی محرم بود و عمر سعد متفکرانه دور خیمه قدم می زد.

- سلام بر امیران لشکر.

- سلام بر مشکل گشای لشکر من.

شمر خودش را روی کاناپه جمع و جور کرد و با زدن کف دستش به کاناپه از حرمله خواست که کنارش بنشیند.

حرمله چشمی گفت و کنار شمر جاگیر شد. عمر سعد رو کرد به حرمله و پرسید: آماده ای یا نه؟

حرمله دستانش را روی سینه گذاشت و نیم خیز شد:

- برای اطاعت اوامر شما همیشه آماده ام.

- ای پدر سوخته.

حرمله به شمر نگاه کرد و چشمک زد:

- کدام پدرم را می گویید؟

شمر خندید. عمرسعد قهقهه زد.

- فردا تیر چند شعبه می اندازی صغیر کُش؟

- با اجازه حضرت امیر، من فردا تیر نمی اندازم!!

- عمرسعد خشکش زد. انگار آب سرد ریخته باشند رویش. برگشت و با چشم های بیرون زده از حدقه و پیشانی چروک افتاده خیره شد به حرمله:

- چه گفتی؟

 حرمله بلند شد و رفت روبروی عمرسعد. دست او را گرفت و بوسید. چرخید و رفت به سمت کیف سامسونتش که دم در روی زمین گذاشته بود.

- از تیر بهترش را می اندازم. شما انگار کنید هزار شعبه. زهر آلود. هدیه شیطان.

تا عمر سعد پرسش گرانه به شمر نگاه کند و شمر شانه بالا بیاندازد، حرمله کیف را برداشته بود و داشت رمزش را تغییر می داد.

"666 خودروی زانتیا، جایزه ویژه قرعه کشی حساب های قرض الحسنه بانک...

حرمله به تلویزیون نگاه کرد. سرش را رو به آسمان گرفت: خدا این غضنفر ها را از ما نگیرد!

حرمله این را گفت و رمز کیفش را گذاشت روی 666 !

عمرسعد که حوصله اش سر رفته بود با کلافگی گفت: جانت بالا بیاید، بگو چه نقشه ای داری مارمولک حرامزاده؟

حرمله سی دی را از کیفش در آورد و با کامپیوتر اجرایش کرد. عمرسعد و شمر هم پشت مانیتور رفتند و زل زدند به آن. حرمله از پشت مانیتور آمد این طرف و شروع کرد به قدم زدن:

- کافیست هر کدام از این بچه شیعه ها یک بار از این فیلم ها ببیند. دیگر سر نماز هم صحنه هایش جلوی چشمش خواهد بود. آن وقت من هم به آن نمازش اقتدا می کنم. خدا به شیطان عمر بدهد برای این تیر زهرآلودش.

عمرسعد آمد و پیشانی حرمله را بوسید و با ناز خواند: تو عزیز دلمی. تو عزیز دلمی.

حرمله ادامه داد: گفتم تِرَک هایش را کوچک کنند تا در موبایلها هم بتوان ریخت و تماشا کرد.

شمر هنوز داشت تماشا میکرد.

حیا کن شمر. بس است دیگر، بلند شو. خجالت بکش مرد گنده.

عمرسعد این را گفت و با خنده رفت و در یخچال را باز کرد و از حرمله پرسید: فانتا، پپسی یا کوکاکولا؟

حرمله سرش را بالا آورد و باچشمانی سرخ گفت: هیچ کدام ... خون!!

  ادامه مطلب | نظرات()