تبلیغات
چاپ دوم...
صفحه نخست | تماس با مدیران | ارتباط با ما| RSS 2.0 طراح قالب
هدف ما رضایت شماست؛ الباقی شایعات است!
رنگ شب!
موضوع: نقطه ته خط | تاریخ ارسال: 1387/12/11

دیروز از صبح تا شب، پشت سر هم، اتفاقات بدی برام پیش اومد!!

آخریش که حدودای یازده دوازده شب بود ،دیگه کاسه صبرمو لبریز کرد!!

سریع برق هارو خاموش کردم و خوابیدم ! حالا دیگه راحت بودم. خودم بودم و خودم!!(خدام که رو شاخشه ...)

به نظر خودم که توی اون لحظه ها  داشتم از صمیم قلب آرزوی مرگ می کردم!

اما نه... انگار باز  داشتم بلوف می زدم!

 شاید باز می خواستم خودمو لووس کنم براش!!

ولی  نه...

دوس داشتم این دفعه دیگه  ادعامو ، حد اقل به خودم ثابت کنم!

سریع بلند شدم ، برق هارو  روشن کردم و هر چی که به نظرم صلاح نبود بعد از مرگم به جا بمونه رو از بین بردم ! همه رو ! بی کم و کاست!

مونده بود چند تا امانتی که روی دوشم سنگینی می کرد. اسم و آدرس صاحباشو روشون نوشتم.

پیروزمندانه دوباره خوابیدم!

حالا دیگه پاک شده بوودم ! پاکِ پاک!! خیالمم راحت، راحت ِ راحت!

چند لحظه گذشت...

اما باز هم نه ...

 این فقط ظاهر قضیه بوود!

باطنم پس چی ؟

اونو  باید چی کارش می کردم!؟

اونو که نمی تونستم یه شبه پاک کنم!!

خداییش با این باطن !  ضایع بوود بمیرم! آبروم می رفت!

به خودم قول دادم در اسرع وقت تا اون جایی که ممکنه و می تونم اونم پاکش کنم!

اونوقت دیگه اگه آرزوی مرگ کردم حَقه!

اما اگه نتونستم ...

به خودم گفتم اگه نتونستی ، اگه مَردش نبودی ،  دیگه حق نداری آرزوی مرگ کنی !

باید بمونی و عذاب بکشی !! حقته...

 

 

 بی حرف 

 باید از خم این ره عبور کرد 

 رنگی کنار این شبِ بی مرز مرده است!

 

 

-----------------------------------------------------------------------13 دی ماه  1386

 

  ادامه مطلب | نظرات()