تبلیغات
چاپ دوم...
صفحه نخست | تماس با مدیران | ارتباط با ما| RSS 2.0 طراح قالب
هدف ما رضایت شماست؛ الباقی شایعات است!
قشنگترین اشتباه!
موضوع: اجتماعی پست ویژه ت مثل طنز | تاریخ ارسال: 1388/05/12

حس نوستالژیکم گل کرده باز!دوست دارم بنویسم...
 درست از عنفوان کودکیم، از اون روز ها که هنوز مدرسه  هم نمی رفتم...

از اون روز که برای اولین بار ،صاحب  یه دوچرخه هم قد و قواره خودم شدم  و  ازذوقم اون قدر رفتم و رفتم، او قدر پا زدم و پا  زدم تا گم گور شدم!! نتیجه این شد که مامان 4-3 کیلومتر دور تر از خونه، توی یه سلمونی و در حالی که با خیال راحت روی صندلی هاش  دراز کشیده و خوابیده بودم پیدام کرد. خسته بودم آخه! خیلی پا زده بودم خب !!

از اون روز که خونمون رو آتیش زدم! آخه خیلی  کنجکاو بودم ببینم ترکیب ناشی از  کبریت روشن و  کناره ی  فرش چی می شه!!؟


!! فرار+کتک+مامان+ آتیش <--------  کناره فرش +کبریت روشن


از اون روز ها که با گوشت کوب دل و روده اسباب باز های خارجی ای که بابام برام سوغاتی آورده بود رو می ریختم بیرون تا بینم توش چیه!! یادمه من همیشه صادقانه اسباب بازی هام رو خراب می کردم! با گوشت کوب!

از اون روز که دزدکی یکی از باتری های  رادیو خونه رو برداشتم و با چه مشقت فراوانی  زدم ترکوندمش!! به امید اینکه شاید توش اسباب بازی باشه!! اما بی شعورها فقط یه مشت زغال خرد شده  ریخته بودند توش !!!
 
وای خاک بر سرم ! از دکتر بازی!  با دختر عزیز همسایمون ! (شرمنده از ترس منشور اخلاقی فدراسیون فوتبال نمی تونم اسمشو بیارم می ترسم از شوهر محرومش کنن!! ) بماند که  همون موقع گندش درومد و مامان عزیزم فهمید و   به نشانه اعتراض!! یه عالمه فلفل  قرمز تند جاسازی کرد تو دهان مبارکم  تا من باشم که دیگه درس نخونده هوس دکتر شدن به سرم نزنه!!! البته اون همه جِلِز و ولِز  و گریه ناشی از سوزش دهان  یک ساعت بعد با  خوردن  یه قاشق ماست رفع و رجوع شد! 
نتیجه اخلاقی: اگه خواستید دکتر بازی کنید اول برید سر یخچال  ببینید ماست دارید یا نه!!

از دوران دبستانم...
از روز اول مدرسه و آشنایی با جعفر  صمیمی ترین دوست اون روز هام  که  دو سال بعد مُرد! به همین راحتی!!

از کلاس اول و سیلی محکمی که به خاطر لجبازی هام  از معلم کلاس اولم خوردم! یادمه داشت از یکی از بچه های خنگ کلاس سوال می پرسید . منم که تهِ بی جنبه!  هر بار می دیدم اون جواب نمی ده خودم  زحمت می کشیدم جواب می دادم!! فارغ از این که معلم بد بخت دیگه به التماس افتاده بود که بابا فلانی  تو رو خدا تو جواب نده!!

از کلاس سوم  که مثل تاکِشی کوچکترین عضو تیم فوتبال مدرسه بودم، اون هم وسط کلی کلاس پنجمی چند سال ردی !!

از کلاس پنجم  ، از اون روز که  اساسی حال  بغل دستی لوس و ننرم رو گرفته بودم و اون به معلممون شکایتمو برده بود... و  وقتی جلوی همه  از طرف معلم مورد مواخذه قرار گرفتم که چرا فلانی رو اذیت می کنم  با اعتماد به نفس کامل اون هم جلو 40 تا بچه و در اون سکوت مطلق  کلاس بهش گفتم " چون دلم می خواد!! " چشم های گرد شدش رو هیچ وقت یادم نمی ره! بیچاره خیلی جا خورد!  هاج و واج نگام کرد و  گفت: حالا چون دانش آموز خوبی هستی این دفعه می بخشمت برو بشین!!

از  مجله کیهان ورزشی ، آفتابگردان پنج تومنی،همشهری ده تومنی،کیهان بچه ها، مجله دنیای جدول ، طنز پارسی،گل آقا، تماشاگران،ماهنامه طنز و کاریکاتور و...  از حل کردن  جدول های گروه سنی "ی " ! اون هم توی گروه سنی فوقش  "ب" ! و  اون هم  توی صف نونوایی ! از اون روز که طبق معمول خودکار به دهن (من همیشه با خودکار جدول حل می کردم و می کنم!)  نشسته بودم توی صف و مشغول کلنجار رفتن با خونه های سیاه و سفید جدول مجله ام بودم .یادمه  نفر کناریم  وقتی نگاهش به خونه های تقریبا" پر جدول افتاد یه نگاهی به قد و قواره و پاهام که به زور به  زمین می رسید کرد و گفت" پسر جان  خونه های جدول رو الکی(!) پر نکن !حیفه!! "

از جام جهانی 1994 آمریکا که درست افتاده بود وسط محرم .از یوردان لچکف که با همون کله کچلش آلمان قهرمان رو حذف کرد،از مارادونا که دوپینگی از آب درومد و روماریو  که آقای گل  جام شد،ایگور سالنکو که تو یه بازی 5 تا گل به کامرون زد،هریستو استویچکف،یوناس ترن، توماس برولین،توماس راولی،مارتین داهلین،آلکسی لالاس ،میشل پرودوم که بهترین گلر جام شد و  تیم ملی یونان  که آخر شد و صحنه هایی که تک تکشون برای همیشه تو ذهنم باقی خواهد موند!

از مدرسه راهنمایی نمونه مردمی شهید محمد منتظری که بدون  شک بهترین دوران تحصیلیمو  رقم زد! از اردو های شمال و رامسرش! از فوتبال های یواشکی ساعت 2 نصفه شب روی زمین چمن اردوگاه میرزا کوچک خان ، تو تاریکی مطلق!! از انتخابات جور واجور مدرسه  که همیشه بی برو برگرد با اکثریت آرا اول می شدم (بدون تقلب البته!) . از شاگرد سیزدهم شدن توی کلاس اون هم با معدل 70/19 !! از برگزاری مسابقه قوی ترین مردان مدرسه با جعبه های خالی  شیشه نوشابه!! از دعوت شدن به تیم  فوتبال منتخب نوجوانان استان که البته هیچ وقت نرفتم!

از دوران دبیرستانم که خیلی تنها و منزوی شدم و دانشگاه ...که تقریبا" راضی بودم  و خاطراتش خودش هر کدوم یک پست جداگانه رو طلب می کنه مثل این پست: "  این ماجرا واقعا" است!  "

و دست آخر :
از مهر ماه 86 ، اواخر ماه رمضون که یکی از قشنگترین اشتباهات زندگیم  رقم خورد!  (برداشت آزاد!)

 

  ادامه مطلب | نظرات()