تبلیغات
چاپ دوم...
صفحه نخست | تماس با مدیران | ارتباط با ما| RSS 2.0 طراح قالب
هدف ما رضایت شماست؛ الباقی شایعات است!
نامه ای به معشوق ...
موضوع: | تاریخ ارسال: 1387/04/28


خوابیده ای...
با این رخوت عمیق در بند بند استخوانت.

هی  آینه جیبی را می گیری جلوی چشمهایت که قرمزی و خیسی اش را بهتر ببینی و باز هم بگویی به حرمت اشکهایت هم که شده همه چیز را تمام می کنی.

و به خودت قول می دهی که فراموشش کنی.

صبح که می شود، انگار که یادت رفته باشد همه چیز را. لبخند می زنی. تمام این مدت خوب یاد گرفته ای نامهربانی ها را فراموش کنی، اگر از قبل نمیشناختمت، می گفتم که فرشته ای هستی که از زیر دست خدا رها شده ای روی زمین.

آن قبل تر ها را یادت می آید؟  که می گفتی ماه هاست که چشمهایت تر نشده اند؟  انگار که خون منجمد شده باشد توی رگهایت. سفت شد بودی، سخت ، سنگین.

فکر می کردی که همیشه اوضاع همان شکلی می ماند که تو لباسی فاخر بپوشی و روی تخت بنشینی و معشوق هایت برای دستبوسی و عرض اردات برسند خدمتت.

فکرش را هم نمی کردی که امروز با این لباس مندرس ، با پای برهنه، لبهای خشک و چشمهای خیس، مجبور بشوی تمام طول این جاده را ، تنها با پای پیاده بروی.

امروز، تو، نمی توانی بمانی.

چشمهایت دیگر تاب سپر شدن مقابل قلبت را ندارند.

انگار باید تنها بروی تا بزرگ شوی.

نه،

بازی های بی معنای این سالها نیست که بشود به هم بزنی و دوباره یک معشوق نو.

وسعت تنهایی ات، فضایی است که این عشق می تواند آنجا لانه کند.

خانه اش مبارک!

با تشکر از بید مجنون  عزیز !


                                                                                                                                                    نظر بدهید !

   


  ادامه مطلب | نظرات()