تبلیغات
چاپ دوم...
صفحه نخست | تماس با مدیران | ارتباط با ما| RSS 2.0 طراح قالب
هدف ما رضایت شماست؛ الباقی شایعات است!
چرا این قافله حج را تمام نکرد؟
موضوع: | تاریخ ارسال: 1386/10/29

حنجره ام را باد می برد به صحرایی که فردا تمام دلواپسی ام می شود!

در این سپیدی های یخ زده ! شهر سیاه می شود، و من سیاه ! مثل ابر هایی که می خواهند ببارند.

ودرونم می پرسد ، چرا این قافله حج را تمام نکرد؟

انگار شیعه، فقط با آمدن تو، دل تنگی اش تمام می شود.

خدا کند این چشم های چشم به راه ،خشک نشود...

     

          
  ادامه مطلب | نظرات()
و اما عشق..
موضوع: ت مثل طنز | تاریخ ارسال: 1386/10/27

هو المعشوق !!

بدین وسیله به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می رسانم اینجانب  قصد ازدواج را دارا می باشم!!

اگر احیانا" دختری با شرایط زیر را  شناسایی نمودید مرحمت فرموده  هر چه سریع تر مراتب اطلاع را به استحضار بنده رسانیده و از  مژدگانی خوبی بهره مند گردید!

اگر خودتان واجد الشرایط هستید که چه بهتر!! مژدگانی هم مال خودتان!

نکته ضروری:

اولویت با اقوام و آشنایان است!

و اما شرایط:

دارای خانواده ای ثروتمند بوده و  تک فرزند خانواده باشد و دارای پدری پیر و سالخورده باشد. (با سابقه ی ترجیحا" دو بار سکته ناقص!!)

سطح تحصیلات ،هر چه پایین تر بهتر!

حالا اگه زیاد هم خوشگل نبود اشکالی نداره! امسائل ظاهری  که مهم نیست! مهم عشقه...!!


                                                               

  ادامه مطلب | نظرات()
این ماجرا واقعا" است!
موضوع: ت مثل طنز | تاریخ ارسال: 1386/10/5
  معرفی شخصیت های این ماجرا:


علی -
 آخر بچه مثبت ، به طوری که  تهران طی قرون گذشته همچین جوون مثبتی به خودش ندیده!!

شمارنده غیبت!! (هی تا میریم غیبت کنیم می گه خطرناکه حسن!) ، اولا خیلی نازک نارنجی بود ولی الان به مدد تلاش های بی شائبه و بی دریغ من ،یه شب بهش گیر ندم خوابش نمی بره!!

شلمان و خرس مهربون!! (اینا لقب هاییه که بنده حقیر بش دادم  ! چون هم زیاد می خوابه ، هم زیادی بعضی وقت ها مهربون می شه و نمی ذاره به هم نوعان خودمون آزار برسونیم. آخه بگو به تو چه من دمپایی های بهمنو تو بالکن قایم کردم ، فرط میری بهش می گی!!)

سرعت اس ام اس زدن 2000 اسب بخار!!

 

داش صادق-  اند بی خیال، بچه سفیر، کرم گوشی موبایل ، این یکی از گیر دادن های من خوشش اومد باهام دوس شد!

ضمنا همش تو هر کاری و هر چیزی آخره (اینو من می گم،  خودش تکذیب می کنه!!)

معمولا غذای سلف رو تا دم در اتاق میاره بعد جلو در اتاق  وقتی می خواد در اتاق رو باز کنه همشو می ریزه زمین!
اگه غذارو داغ کنه می سوزونه! اگه ظرف بشوره ، می شکونه!
این یکی و نمی تونم قدر علی بهش گیر بدم. آخه باباش سفیره!! اذیتش کنم جرمش سیاسی می شه!!
منم که معرف حضورتون هستم!

×××

و اینک ماجرا:

باشرکت:

من در نقش محمد!

داش صادق در نقش صادق!

و داش علی در نقش علی.

و با حضور آقای ناشناس!

مکان:

دانشکده پزشکی کاشان.

زمان:

غروب!

نکته ضروری:

ما سه تا عمران می خونیم ، حالا این که تو  دانشکده پزشکی چی کار می کردیم، به شما ربطی نداره!!؟


_ من:  خودمونیما این جا صاحاب نداره!

_ صادق: چرا این جا این قدر هیش کی به هیش کیه!

_ علی: آره خیلی خلوته ها؟ چرا هیش کی نمی یاد ما رو جمع کنه !

_ علی : اع ! بچه ها این  اتاق مامایی که اون بالا نوشته به چه درد می خوره؟!!

_من: علی جون قرار نشد وارد جزِییات بشی !

ده دقیقه بعد

_ علی: اوه اوه یا خدا ! بچه ها یارو داره میاد طرف ما!!

_ صادق: الان که گیر بده شما این جا چی کار می کنین!

پیش بینی علی درست از آب در میاد و  یارو  صاف میاد به سمت ما!
_ مرد ناشناس : سلام بچه ها ! ببخشید اتاق بسیج  کجاس؟

_ علی: م م م چیزه راستش .... !!

تا علی خراب کاری نکرده می پرم وسط حرفش و می گم : دفتر بسیج و می خوایین؟ طبقه آخره!!

_ ناشناس: بچه ها ممنون ! دستتون درد نکنه!

من: خواهش می کنم (خونسرد !)

علی: آخیش رفت...

صادق: تو دفتر بسیج این جارو از کجا بلدی؟

من: کی!؟ من؟ من بلد نیستم!

صادق: اع ! الان آدرس دادی!!

من: بابا  یه چیز گفتم بره  گندش در نیاد!!

نکته ضروری: ما در طبقه همکف با اون آقاهه برخورد کردیم ، ضمنا بعدا" اکتشاف به عمل اومد دفتر بسیج همون طبقه اول ، جنب در ورودی بوده!

در ادامه اکتشافات خودمون در دانشکده پزشکی کاشان  ! برخورد می کنیم به سالن اجتماعات!!

صادق: اع بچه  ها جلو در سالن اجتماعاتشون شیرینی گذاشتن. فک کنم مراسمی چیزیه!؟؟!

من: آره! بریم بخوریم!

علی: نه نخوریم ، گول می خوریم!!

من و صادق همانند نوعی حیوان اهلی شاخدار و مفید سرمونو می اندازیم پایین و می ریم!! علی بنده خدام ناچارا" می یاد!

سه تایی 5 تا شیرینی بر می داریم! علی یکی منو صادق دو تا !

صادق: بچه ها حالا مراسم چی هست؟

من: مراسم و ولش کن بیا یه بار دیگه بریم بیرو ن و بیاییم تو شیرینی برداریم !
ٌعلی: باز تو قمی بازی ت گل کرد!!!
 بازم علی: پس بشینیم همین دم در که زود بریم!

استثناعا همین یه بارو به حرف علی گوش می دیم و رو سه تا صندلی نزدیک در می شینیم.

پانزده دقیقه بعد:

کم کم سالن پر می شه! ما هم که دم در عین این صاحب مجلسا هر کی میومد تو بر اندازش می کردیم.

من: اع بچه ها این آقا هه چقدر آشناست به نظرم! ببینید چقدر ملیح داره منو نیگا می کنه! فک کنم چشمش منو گرفته!!!!

صادق: کو؟

من: اوناها! همون که الان با دو سه نفر او مد تو!

صادق: خاک بر سر خرت کنن! این یارو همونه که الکی فرستادش طبقه آخر!

من: آخ راست می گی!!(سرفه!!)

علی: بچه ها پاشید بریم ! اوضا خیطه!

من: بشین بینیم بابا ! یارو هم مث ما غریبه ، کاری باهامون نداره!

مجری برنامه: بله دوستان در خدمت جناب آقای  دکتر میم الف هستیم. نماینده محترم مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی! بله، ازشون خواهشمندیم تشریف بیارن...

من: سرفه!!!
علی: سرفه!!!
صادق: سرفه!!!

×××

چیه ! چرا این جوری نیگا می کنید!
به من چه !! یارو به همه چی قیافش می خورد غیر از نماینده مجلس!!
اصلا نماینده مجلس چه معنی داره تنهایی پاشه بره سخنرانی!!
اصلا خوب کاری کردم!
این همه نماینده ها مردم رو و می ذارن سر کار حالا یه بارم ما ...

  ادامه مطلب | نظرات()